خدا ایمان را واجب کرد براى پاکى از شرک ورزیدن ، و نماز را براى پرهیز از خود بزرگ دیدن ، و زکات را تا موجب رسیدن روزى شود ، و روزه را تا اخلاص آفریدگان آزموده گردد ، و حج را براى نزدیک شدن دینداران ، و جهاد را براى ارجمندى اسلام و مسلمانان ، و امر به معروف را براى اصلاح کار همگان ، و نهى از منکر را براى بازداشتن بیخردان ، و پیوند با خویشاوندان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان ، و قصاص را تا خون ریخته نشود ، و برپا داشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ نماید ، و ترک میخوارگى را تا خرد برجاى ماند ، و دورى از دزدى را تا پاکدامنى از دست نشود ، و زنا را وانهادن تا نسب نیالاید ، و غلامبارگى را ترک کردن تا نژاد فراوان گردد ، و گواهى دادنها را بر حقوق واجب فرمود تا حقوق انکار شده استیفا شود ، و دروغ نگفتن را ، تا راستگویى حرمت یابد ، و سلام کردن را تا از ترس ایمنى آرد ، و امامت را تا نظام امت پایدار باشد ، و فرمانبردارى را تا امام در دیده‏ها بزرگ نماید . [نهج البلاغه]

خاطرات یک زندگی

به نام خدا

ازابتدایی که چشم به جهان گشودم ، زمان رودیدم که بی توجه به اطرافش فقط به جلومیره وبراش فرقی نداره چطور بره فقط میره وتمام کسانی که جلوش قدعلم میکنند رو از جابرمیداره وهم چنان ادامه میده وشاید روزی برسه که از شدت خستگی همچون انبارباروتی منفجربشه و هر آنکس روکه بلعیده به گوشه ای بندازه !

برای زمان تفاوتی نداره به چه رنگی بره ولی ماها گاهی وقتا ازش خسته میشیم واون رو بارنگهایی که میخوایم ، رنگ و آب میدیم .یه روز رنگ بهارش میکنیم وروز دیگه رنگ زمستون .بنازم این بنی بشر روکه اینقدر هنرمنده چراکه رنگ هیچ دوبهار ویادوزمستونی مثل هم نیست وچه زیباست آن لحظه که آدمی تمام استعدادهاواحساساتش روبه کار میگیره ورنگ خاطره به زمان میده .ازکهن ترین خاطرات گرفته تا نوترین خاطرات ...آه...اولین مستی ...اولین گریه مستی ...اولین نیاز...اولین فکر ...اولین عشق ...اولین انتظار...اولین ترس ...اولین زیرکی ...اولین بوسه باران ...اولین شادی ...اولین حسدآتشین ...اولین غم جانسوز ... وهمین چنددقیقه پیش که همگی به خاطرات پیوستند!

لحظاتی که برای یک بوسه باران غرق در نیاز میشدی و اکنون سیراب از آن ودرآغوش بارانی  وبدنبال عطشی دیگر دست و پامیزنی واین تشنگی من است که مراپیش می برد، گاهی به آسمانها و گاهی به چاهها !

وچه زیبایند لحظاتی که بمانند لحظات زیبای تواند چنانکه گویی باز زمان تکرار شده است ولی افسوس ...هیچ گاه چنین نیست و این من هستم که گاهی رنگ تکرار به آن میزنم تاگویی خاطراتم را چه شیرین و چه تلخ به یادآرم !

وچه لحظات سردی است آن لحظاتی که برباددهنده اند واین قلب من است که لحظه به لحظه می تپد وناچار وقتی خواهدرسید که یارای دویدن از پی زمان راندارد وآن هنگام است که ...نمی دانم چه خواهد شد ، نمی دانم زمانی هست تا آن را رنگ خاطره کنم یانه وتمام افسوسم بخاطر زمان است .......

 




مهمان خدا ::: پنج شنبه 87/1/29::: ساعت 7:15 صبح

 
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 0


بازدید دیروز: 4


کل بازدید :25679
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
مهمان خدا
می خوام خاطرات زندگیمو براتون بگم
 
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<